
تو را برای فريب من آفريده خدا
که سايههای تو را روشن آفريده خدا
شبيه پيکرهی سنگی الههی عشق
بدون روح،فقط از تن آفريده خدا
دلی شکستنی و بيقرار داده به من
دل تو را ولی از آهن آفريده خدا
تو را برای نشستن مقابل چشمم
مرا برای غزل گفتن آفريده خدا
جهنّمی شده روز و شبم،تو را انگار
فقط برای عذاب من آفريده خدا
توئی و اين همه اخلاق سرد مردانه
تو را برای چه اصلاً،زن آفريده خدا!
نادر نامدار
نوشته شده توسط بهروز در جمعه 1 شهریور1387 ساعت 1:42 موضوع | لینک ثابت
چون باد مي دوم عقب چشمهاي تو
عمرم گذشت در طلب چشمهاي تو
دل كنده ام ز روز و تماشاي آفتاب
از بس كه ديدني است شب چشمهاي تو
از كج سليقگي است نشستن كنار رود
تا مي توان نشست لب چشمهاي تو
من لا ابالي ام زچه رو هم سخن شوم؟
با مردمان با ادب چشمهاي تو
آه اي طبيب من !چه كند درد خويش را
بيمار مبتلا به تب چشمهاي تو
با اشك خويش نخل تو را آب مي دهم
تا فصل چيدن رطب چشمهاي تو
مهدی عابدی
نوشته شده توسط بهروز در سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت 3:27 موضوع | لینک ثابت
براي بال گرفتن اگر چه حالي نيست
ولي به خاطر تو مي پرم خيالي نيست
ميان خيل پرنده نبودنت بغضيست
چو حس كنم كه بجز من شكسته بالي نيست
چگونه بي تو بكوچم كه عشق اينجاييست
تو گرنباشي و حافظ، كه هيچ فالي نيست
در انتظار تو، من در جنوب مي مانم
به اين اميد كه تلقين كنم شمالي نيست.
صفدریان
نوشته شده توسط بهروز در سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت 3:18 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY